|
بگذار تنهاترين منتظر سر راهت باشم
|
دستمال كاغذي و اشك ... دستمال كاغذي به اشك گفت قطره قطره ات طلاست يك كم از طلاي خود حراج مي كني؟ عاشقم، با من ازدواج مي كني؟ اشك گفت : ازدواج اشك و دستمال كاغذي ! تو چقدر ساده اي خوش خيال كاغذي!پس برو بي خيال باش عاشقي كجاست ! توفقط دستمال باش ... دستمال كاغذي دلش شكست گوشه اي كنارجعبه اش نشست گريه كردو گريه كرد درتن نازكش دويد خون درد، آخرش دستمال كاغذي مچاله شد مثل تكه اي زباله شد ، او ولي شبيه ديگران نشد، چرك و زشت مثل ديگران نشد رفت اگرچه توي سطل آشغال ، پاك بود و عاشق و زلال او با تمام دستمالهاي كاغذي فرق داشت چون كه در ميان قلب خود دانه اي اشك داشت.
+ نوشته شده جمعه 26 مرداد1386 17 دلنوشته هاي سوده |