|
بگذار تنهاترين منتظر سر راهت باشم
|
... عزيزم باز برايت مي نويسم و باز تو را از آتش درونم آگاه مي كنم . بگو، دلم مي خواهد حقيقتي را بدانم ، صادقانه پاسخم را بگو. بگو بدانم كه آن همه شور و عشق وآن همه اشتياق كه براي ديدن من داشتي چه شد ؟ كجا رفت ؟ آن همه عشق و محبت دروغ بود ؟ روزي گفتي كه عاشقانه دوستم مي داري . اما اكنون چون بيگانه اي از كنارم مي گذري، .... عزيز ،هنگام نوشتن احساس مي كنم از غم لبريزم . به من توجه كن ، آيا مي خواهي پرپر زدن قلبم را در مقابل ديدگانت ببيني ، پس بازگرد و بسويم آي تا مرگ قلبم را با لبخند پيروزمندانه ات ببيني . وقتي تو را داشتم از شادي لبريز بودم و ديدار تو تنها آرزويم بود. در اين دنياي بي كسي دل به عشق تو سپردم و با اميد به تو تكيه كردم. با عشق تو سيراب شدم و راه زندگي را يافتم . اما افسوس ، چه شد زمزمه هاي عاشقانه ات ؟ از چه رو آن نجواهاي عاشقانه را تيرگي و غم پوشانده است ؟ در اين شب دلگير به زندگي پوچ خود مي انديشم. كاش مي شد بسان پرنده اي در كوچه هاي غبار آلود زمان آن قدر به پرواز درآيم و دور شوم تا به ابديت برسم. آنچنان كه غير از تو كسي آنجا نباشد. تو را مي بينم و ديدن تو تمامي وسعت زندگانيم خواهد شد. با ديدن تو زندگيم به رنگ گل سرخ در خواهد آمد. امشب شب تاريك است . ستاره اي در آسمان نيست وبه زودي آسمان مي گريد. شايد از دوري ستارگان بي تاب است . همانطور كه دل من از دوري تورنج مي برد. لحظه ها به كندي سپري مي شوند و گويي خواب نيز با چشمان غمبارم پيمان شكني كرده. هيچ راهي جز انتظار برايم باقي نمانده، فقط به فردا مي انديشم.به فردايي نه چون ديروز تاريك و مبهم . فردايي كه تكراري بر روزهاي گذشته ام نباشد.تو هرگز نخواهي فهميد كه امشب و شبهاي پيش از آن به من چه گذشته .روزهايي كه با بر گرفتن نگاهت از من آتش بر جانم زدي .اما من اين آتش را با تمام وجود خريدار شدم و فقط به تو انديشيدم ، به تو كه مي دانستم در پس نگاه بي تفاوت قلبت ضربان عشق دارد. قبول نداري؟ اگر اينطورنبود پس جمع شدن اشك در چشمانت را به چه چيز مربوط مي كني ؟ آيا جز اين نيست كه تو هم رنج مي كشي؟ نمي داني امشب چقدر گريه كردم و چقدرسر به ديوار كوفتم.چه آه ها از سينه بيرون ندادم ،سينه اي دردآلود كه مهر تو در آن جا گرفته بود.چه زيبا بود بهاري كه تورا ديدم و چه زيباتر بود تابستاني كه به تو دل بستم .توچون مرغ عشق آواي محبت سر دادي و من چون جفتي تنها به تو پيوستم. آيا پاييزهزار رنگ خزان عشق ما شد و آيا بايد منتظر زمستان جدايي باشم ؟ اما از هم اكنون زمستان سخت و ملال آوري در قلبم حكومت مي كند و نمي داني چقدراحساس بيهودگي مي كنم. آه اگر اين قلب بيچاره ام مي دانست كه تو روزي خودخواهانه مرا از خود مي راني هرگز مهرت را در خود جا نمي داد. ولي افسوس كه تو با واژه شيرين محبت بيگانه اي ، زيرا اگر عشق را مي شناختي براي يك بار هم كه شده در اين مدت به ديدنم مي آمدي.
+ نوشته شده پنجشنبه 11 مرداد1386 0 دلنوشته هاي سوده |