|
بگذار تنهاترين منتظر سر راهت باشم
|
کيسه ي کوچک چاي تمام عمر دلباخته ي ليوان شد. ولي هر بار که حرف دلش را مي زد صدايش توي آب جوش مي سوخت . کيسه ي کوچک چاي با يک تکه نخ رفت ته ليوان.

من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته
تغذیه کردن می ترسم. ای بهار زندگی ام اکنون که قلبم مالا مال
از غم زندگیست اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
پس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام
+ نوشته شده جمعه 21 دی1386 0 دلنوشته هاي سوده |