|
بگذار تنهاترين منتظر سر راهت باشم
|
تقدیم به امیدم از من خواستي که برایت بنويسم . . . اما نگفتي چگونه . . . آخر چگونه بنویسم صدای خواهش دلم را؟ مگر نمی شنوی فریادش را؟ چگونه بگويم که چقدر دوستت دارم؟ هر چه مي گردم اندازه اي براي نشان دادن نيازم به تو نمي يابم نميدانم کدام قلم ميتواند حرفهاي دلم را بر روي کاغذ باور تو بنشاند نميدانم کدامين برگ سفيد طاقت اينهمه محبت را دارد؟ ميداني وقتي تو نيستي تمامي عالم در غم نبودنت تنهایم می گذارند ومن بدون تو با اينهمه درياي اشک چه کنم؟ با اينهمه دشت دلتنگي به کجا آواره شوم؟ آخر وقتي تو نيستي انگار همه با هم قهرند پنجره ها به رويم بسته مي شوند چشمانم سیاهی می رود نفسم به شماره می افتد نمي داني چقدر سخت است ندیدنت چقدر روزهاي نبودنت دير مي گذرد چه سخت است نبودن مهرباني ات چه تلخ است لحظه هاي بي تو بودن چقدر حس لبخندهاي مهربانت آسماني ست چقدر انتظار براي ديدنت، براي شنيدنت، شيرين است امشب، باز بيدارم... امشب ، دوباره به عکست خیره شده ام و در رویاهایم بالاي سرت نشسته ام تا تو بخوابي تا تو آسوده بخوابي. امشب، تا صبح نگاهت مي کنم. وقتي که مي خوابي، چقدر از هميشه معصوم تري! دلم مي خواهد چشم بدوزم به چهره زیبایت، وقتي خوابي. دلم مي خواهد بنشينم کنارت، مراقب باشم که کسي، چيزي، صدايي، پرده ي نازک خواب لطيفت را پاره نکند. رويا مي بيني؟!... چه زيبا لبخند مي زني توي خواب! چقدر چشمان زيبايت آرامش مي بخشد توي خواب! تو چقدر آرامي!... دلم مي خواهد هميشه از اين آرامشت آرامش بگيرم. دلم مي خواهد قرار هميشه برقرار من باشي... نمی دانی قلب من چقدر محتاج توست نمیدانی دستانم برای لمس دستهای مهربانت چقدر بی تابند و لبانم برای بوسیدن گیسوانت نمیدانی چشمانم دیگر از باریدن به گودی نشسته اند نمیدانی چقدر دلتنگت شده ام تو را قسم میدهم به زیبایی خودت در این روزگار قحطی عاطفه، پناه دلتنگیم باش باور کن من از تمام دلتنگیهای جهان دلت . . .نگترم 


+ نوشته شده سه شنبه 17 مرداد1385 17 دلنوشته هاي سوده |